دینا جوندینا جون، تا این لحظه: 16 سال و 15 روز سن داره

خاطرات دینا☆

تعطیلات عید را چگونه گذرانده اید

1392/1/15 15:43
نویسنده : Dina joon^_^
2,026 بازدید
اشتراک گذاری

یادش بخیر اون وقتها که مدرسه میرفتیم اولین موضوع انشایی که بعد از عید بهمون میدادند این بود :

تعطیلات خود را چکونه گذرانده اید . ماهم اون وقتا تهران بودیم و من همیشه از مسافرتمون به شهر یزد 

مینوشتم سرزمین اباو اجدادی همیشه عیدها میرفتیم یزد چند روز قبل از سال نو مدرسه تعطیل میشد ومن 

لحظه شماری میکردم برای اومدن به یزد قبل سال تحویل همیشه یزد بودیم یکی دو روز بعد از سیزده

برمیگشتیم همیشه یکی دوروزی تو مدرسه غیبت میخوردم . یادمه یه بار معلم کلاس دومم بخاطر یه روز غیبت 

من رو تو کلاس راه نداد و من پشت در کلاس تمام زنگ اول رو گریه میکردم تا اینکه معلممون خودش دلش

سوخت و گفت که بیام سر کلاس حالا که فکرش رو میکنم به خاطر چه جیزای الکی گریه کردما . چیزهایی

که اون زمان برا خیلی مهم بودند. یادش بخیر ...

امسال عیدمون با وجود دختر گلم فرشته کوچولوی خونمون که حالا دیگه میفهمه عیده و باید هفت سین 

بندازیم وخیلی هم هفت سین رو دوست داره یه حال و هوای دیگه داره خیلی خیلی خوبه که دیناجونم 

پیشمونه و ما لذت میبریم از کنار اون بودن واقعا عالیه قلب

چهارشنبه سی ام اسفند نود ویک صبح دینا رو بردم حموم بعد یکم خونه رو مرتب کردم بعدش هم با دینا 

هفت سین درست کردیم ناهار هم سبزی پلو با ماهی خوردیم وبعد منتظر شدیم تا لحظه تحویل سال 

اما دختر گلم خسته بود و خوابش میومد و هی نق میزد ماهم میخواستیم تحویل سال بیدارباشه اما دینا

داشت خیلی اذیت میکرد منم دیدم بهتره ببرم بخوابونمش لحظه تحویل سال گل دخترم  روی پای من

خواب رفته بودماچ لبخندبابا ساعت چهار یه کار اداری داشت که باید میرفت . بعد از اینکه  دینا جونم از

خواب بیدار شد حاضر شدیم و رفتیم خونه مامان بزرگ .

                                    اینم فرشته کوچولولون کنار هفت سین خونمون

 

                                 اینجاهم اماده شدی بریم خونه مامان بزرگ

خونه مامان بزرگ خاله و داییها بودن باهمه عید دیدنی کردیم ودینا جونم هم کلی بازی کرد باباهم اومد و

تا آخر شب اونجا بودیم روز اول عید هم مثل همیشه رفتیم خونه بی بی مادر بزرگ بابااحسان و تا بعد از

ظهر اونجا بودیم  شب هم رفتیم خونه مامان محبوب وبعد یه سر خونه مامان بزرگ و فردا ظهر هم خونه

مامان محبوب ناهار دعوت بودیم وبعدظهر هم رفتیم باغ خاله زهره که البته همه از صبح اونجا بودن تو باغ 

دینا جونم کلی با بچه ها بازی کرد و خوش گذروند.

فردا صبح با خاله رفتیم پارک تفت گشتیم و البته یه هفت سین خوشگل هم اونجا بود که باهاش عکس

گرفتیم یه یادگاری از نوروز 92

 

 بعد ازپارک رفتیم باغ صدری که البته دینا دیگه یه کم خسته شده بود

 

یه روز هم به پیشنهاد بابا احسان با خاله فاطمه اینا رفتیم میبد تا ظروف سرامیک بخریم و البته بگردیم.

                                               دینا وبابادر برج کبوترخانه میبد

بعد هم رفتیم نارین قلعه که یکم پیاده روی داشت و چون سربالایی بودبابا احسان مجبور شد دینا رو

بذاره رو دوشهاش و دینا جونم هم که دیگه نگو... چشمک

بعد هم رفتیم فروشگاههای صنایع دستی که البته قیمتها خیلی بالا بود شاید به خاطر مسافرهای نوروزی

بود.شب هم رفتیم پیتزا خوردیم دینا خانم هم مثل باباش عاشق  پیتزاست و حسابی خورد تنها غذایی که 

دخترم با اشتهای فراوان میخوره البته میدونم خوب نیست ولی همیشه قارچ وگوشت براش میگیریم.

بعد از 4روز تعطیلات عید یه روز رفتم سر کار و باز از سه شنبه 3روزمرخصی گرفتم تا بادخترم حسابی 

خوش بگذرونیم یه روز باخاله هاومامان بزرگ رفتیم باغ دولت آباد خیلی قشنگ و دیدنی بود.

   دخترم نمی خواست کنار سفره هفت سین اونجا عکس بگیره اما مامان کار خوشو میکنه

یه کتاب دم ورودی باغ برات خریدیم که از اول تا آخر دستت بود خیلی ازش خوشت اومده بود

 اینجا هم دهنت باز بود بهت میگم دینا دهنت رو ببند میخوام ازت عکس بگیرم اینطوری کردیلبخند

این چند روز تعطیلی رو حسابی گشتیم مرتب هم پارک میرفتیم تو هم عاشق پارکی مخصوصا اینکه 

زمستونی خیلی خیلی کم رفتیم پارک دیگه تو این چند روز جبران کردیم 

 

سیزده بذر هم رفتیم ده بالا باغ دایی محسن ودینا جونم حسابی با بچه ها بازی کردو بهمون خیلی 

خوش گذشت واینم هم چند تا عکس از روز سیزدهم در باغ دایی 

امسال با اینکه عید به مسافرت نرفتیم اما خیلی بهمون خوشی گذشت دینا هم واقعا خانومی شده بود

و اصلا اذیت نمیکرد آفرین به دختر خوش اخلاق خودم .

ازخدا ممنونم که سومین بهار زندگیمون همراه بابهترین عیدیش که برای همیشه بهمون داده  دینای

عزیزم  سپری شد وآرزو میکنم  همیشه لبهای دخترکوچولومو خندون ببینم و سلامتی این بهترین هدیه

خدا رو برای همه و خانوادم  میخوام .

 

                                   قلبدینا جونم خیلی دوستت دارم قلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

مامان نگار
31 فروردین 92 8:01
آفرین به دینا خانوم گل که اینقدر خانوم و خوش اخلاقه این دخمل بامزه تو دنیا تکه ها حواستون باشه
مامان ساره وثنا
2 اردیبهشت 92 1:00
عيدتون مبارك.انشا الله كه سال خوبي داشته باشين.دينا نانازي هم هميشه بهش خوش بگذره
مامان ساره وثنا(نى نى عسلك)
11 خرداد 92 1:41
مامان دينا جون .پس چرا مطلب جديد نمى ذارىمنتظريما!




چشم خاله جون حتما سر فرصت میام و مینویسم فعلا با موبایل هر بار به دوستام سر میزنم چون راحتتره ولی دوست دارم زودبه زود از احوال ثناجون و ساره خانمم باخبر بشم
مامان نگار
14 خرداد 92 20:45
سلام نگار چند روزه بیمارستانه با گوشیم نظر می دم ببخشید فقط اومد سر بزنم سر فرصت دوباره میام
خاله رقیه
25 خرداد 92 23:28
قربون دینا خوشکله خاله برم با اون عکسای خوشملش
ارلا
8 تیر 92 23:45
سلام وبت خوبه بهت تبریک میگم دوست دارم به منم سر بزنی و نظرتو به من بگی